<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[توی قاب خیس این پنجره ها]]></title>
		<link>http://nina30may.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://nina30may.blogsky.com/1386/06/09/post-432/</link>
					<description><![CDATA[<IMG style="WIDTH: 395px; HEIGHT: 532px" height=593 alt="" hspace=0 src="http://photo.pith.org/misc/20040914_mydesk.jpg" width=395 align=baseline border=0><BR><BR><BR>یک پنجره برای دیدن <BR>یک پنجره برای شنیدن <BR>یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی <BR>در انتهای خود به قلب زمین میرسد <BR>و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ<BR>یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را <BR>از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم <BR>سرشار میکند <BR>و میشود از آنجا <BR>خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد <BR>یک پنجره برای من کافیست <BR>من از دیار عروسکها می آیم <BR>از زیر سایه های درختان کاغذی<BR>در باغ یک کتاب مصور <BR>از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق <BR>در کوچه های خاکی معصومیت <BR>...<BR>من از میان<BR>ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم <BR>و مغز من هنوز <BR>لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را <BR>دردفتری به سنجاقی <BR>مصلوب کرده بودند <BR>وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود<BR>&nbsp;و در تمام شهر <BR>قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند <BR>وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا <BR>با دستمال تیره قانون می بستند <BR>و از شقیقه های مضطرب آرزوی من <BR>فواره های خون به بیرون می پاشید <BR>وقتی که زندگی من دیگر <BR>چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری<BR>دریافتم باید باید باید <BR>دیوانه وار دوست بدارم <BR>یک پنجره برای من کافیست <BR>یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت <BR>اکنون نهال گردو <BR>آن قدر&nbsp;&nbsp;قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش <BR>&nbsp;معنی کند <BR>از آینه بپرس <BR>نام نجات دهنده ات را <BR>آیا زمین که زیر پای تو می لرزد <BR>تنها&nbsp;تر از تو نیست ؟<BR>.......<BR>همیشه خوابها <BR>از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند <BR>من شبدر چهار پری را می بویم <BR>که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست<BR>آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟<BR>آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت <BR>تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟<BR>حس میکنم که وقت گذشته ست <BR>حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است <BR>حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای&nbsp;این غریبه ی غمگین <BR>حرفی به من بزن <BR>آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد <BR>جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟<BR>حرفی بزن ....<BR><BR>من در پناه پنجره ام <BR>با آفتاب رابطه دارم&nbsp;<BR><BR><FONT face="arial, helvetica, sans-serif">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <STRONG><FONT size=1>فروغ فرخزاد</FONT></STRONG><BR></FONT><BR><BR>]]></description>
					<pubDate>Fri, 31 Aug 2007 00:01:10 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://nina30may.blogsky.com/1386/06/09/post-432/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
